خرید بک لینک
چند روز پیش جواب پاتالوژی مامان اومد.تو رحمش سلول سرطانی دیدن باید رحمشو در بیاره.وقتی خبرشو بهم داد واسه اولین بار تو زندگیم زار زدم از ته ته قلبم زار زدم...مامان!مامان پروین من.از وقتی که خودمو شناخ

برچسب: نویسنده: نرگس میرزاده تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 23:08

یکم خستم.یکم از یکم بیشتر خستم.نه خسته ی کار یا کلاس و دانشگاه!خسته ی زندگی...جمعه حس کردم قلبم دیگه این همه استرسو نتونه تحمل کنه و دیگه دلش نخواد که خونی پمپاژ کنه.بره یه گوشه یه سیگار روشن کن و بگه به من چه...ولی نکرد این کارو .. قلبم لج باز تر ازین حرفاس .مغزم ولی تقریبا یه یه هفته ای هست که به زور داره کار میکنه به زوووور

برچسب: نویسنده: نرگس میرزاده تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 23:08

وقتی کاغذ عکاسیو نور میدی بعد میندازیش تو دارو ی ظهور اون لحظه ای که طول میکشه تا تصویر کم کم پیدا شه هزار تا فکرو خیال میکنم...نکنه کاغذو برعکس گذاشته باشم ،نکنه فیلتر قرمزو کنار نزده باشم،نکنه کاغذم خراب باشه...بعد کم کم تصویر ظاهر میشه و تصویر پیدا میشه و من یه نفس عمیق میکشم...یه وقتایی فقط باید صبر کرد...همه چی درست میشه

برچسب: نویسنده: نرگس میرزاده تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 23:08

صفحه بندی